|
رو به آسمان.... |
به نام دوست... سلام از مطلب قبلی 2هفته ای می گذره و از همگی ممنونم که محبت داشتن. اینقدر کار و درس دارم که اصلا فرصت نکردم مطلب تازه بنویسم و بگم حالم خوبه فردا ایشالا بعد از مدتها میرم به دل جاده هراز، به قصد تهران....برخلاف 2 سال گذشته که هر هفته تهران بودم، الان مدتیه که نرفتم و دلم تنگ شده. به خصوص برای اون جاده زیبا که بهارهاش فوق العادست.... به یاد بهار 89 و حال و هوای تکرار نشدنی و خاصش...و آغاز سفرهای هفتگیم به تهران که تا یک سال و نیم بعدش هم ادامه داشت. هدف درس بود، اما حواشی سفرها هر کدوم درسی واقعی بود و اصل سفر اون حواشی بود و آموختنی ها...... به یادبهار 90 و تهران و همدان و .....انگشتر عقیقم که سپردمش به جریان رودخانه هراز.... بعدها به یاد بهار 91 چه خواهم گفت؟....... شاید بگم به یاد بهار 91 که اردیبهشتش فوق العاده بهشتی بود....به یاد دیدار هفتگی با جلوه های مختلف دریای زیبای خزر....به یاد مسیر همیشه سرسبز سفر به رشت، به خصوص رامسر که خود بهشته....به یاد عطر ناب بهارنارنج..... زندگی و سوالات بی پایان.....جاری شدن در جریان زندگی رو دوست دارم.... محبت کردن بی محدودیت و بی انتظار پاسخ رو دوست دارم و دلم می خواد بهش برسم.... کودکان و خلوص پاکشون رو دوست دارم....زندگی بدون حضورشون چیز بزرگی رو کم داره.... آلبوم "بر سماع تنبور" با صدای علیرضا قربانی رو دوست دارم. عالیه. شعر زیر از همین آلبومه: ما را به جز خیالت فکری دگر نباشد در هیچ سر خیالی زین خوبتر نباشد کی شبروان کویت آرند ره به سویت عکسی ز شمع رویت تا راهبر نباشد ما با خیال رویت، منزل در آب دیده کردیم، تا کسی را بر ما گذر نباشد در کوی عشق، جان را باشد خطر اگر چه جایی که عشق باشد، آن جا خطر نباشد زنده باشید، به معنای واقعی [ ۱۳٩۱/٢/٢٩ ] [ ٤:٤۸ ب.ظ ] [ نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدای همیشه حاضر.... سلام می دونستم....این روزها رو پیش بینی می کردم، شاید اما تصوری از تلخیش نداشتم.... شاید اون روزها شجاع تر بودم.... می دونستم....از همون روزی که سینه سپر کردم و گفتم "اراده تو انجام پذیرد"، ضربان قلبم رو احساس کردم که نگران می تپید....می دونستم سالهای طولانی آزمایش های سخت در پیش خواهم داشت....حتی آزمایش سخت همین سالها رو تا حد زیادی می شناختم....اما لمسش نکرده بودم. بارها تا مرز عهدشکنی نزدیک شدم و بعد هراسان فرار کردم و سعی کردم دورِ دورِ دور بشم......چند سالی میشه که فراری شدم....چند سالی میشه که به فراموشی خود خواسته و شاید خداخواسته مبتلا شدم....چند سالی میشه که اینقدر در خودم فرو رفتم که این روزها انگار دارم غرق میشم....... قرارمون این نبود!!! خدایا...یه بار دیگه، بازهم مثل همیشه با دستای گرم و مهربونت دستای ضعیفم رو بگیر و نذار غرق بشم....شجاعتم رو از دست دادم، کمکم کن تا دوباره پیداش کنم، محکم تر از قبل.........دریاب تا در این روزگار بی پناهی، چنان قوی دست به دامنت بزنم و پناه بیارم که هیچ کدوم از بازی های دنیا و اصلا هیچ چیزی هیچ زمانی نتونه قامت کوچیکم رو خم کنه.... من رو ببر به روزهایی که همیشه آفتابی بود........ گر نگهدار من آن است که من می دانم شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد دلهاتون بهاری..... در پناه خدای بزرگ
[ ۱۳٩۱/٢/۱٦ ] [ ٩:٠٠ ب.ظ ] [ نگار ]
[ نظرات () ]
به نام همه هستی... سلام مدتهاست که دست و دلم به نوشتن نمیره...دست که نه، در واقع دلم به نوشتن نمیره....دلم به هیچ کاری نمیره....اوضاع زندگیم و شرایط درس و کارم منطق می طلبه و من هم شدم یه منطقی دو آتیشه....!!! نگار منطقی رو دوست ندارم....اصلا باهاش کنار نمیام....اما در کشمکش بین ما، مدام اونه که برنده میشه... بگذریم.... بهار دلنشین و اردیبهشت دوست داشتنی دیگه حسابی داره خودنمایی می کنه....شهر ما که پر شده از عطر بهارنارنج، مثل هر سال...فقط کافیه یه نفس نه چندان عمیق بکشی....از کنار درختهای نارنج که رد میشی، با وزش هر نسیمی کلی شکوفه می ریزه روی زمین و عطرش فضا روپر می کنه....این روزها 2 چیزه که هنوز رنگ تکرار و روزمرگی این روزهای عمرم رو به خودش نگرفته....یکی همین عطر بهار نارنج و زیبایی مسحور کننده فصل بهاره و دیگری، صدای فوق العاده دلنشین پرنده ها زمانی که توی خوابگاه هستم و صبح ها رو با صدای زیبای اونها شروع می کنم....باید باشید و بشنوید تا درک کنید که چه لذتی داره....طلوع خورشید با صدای چهچه های بی نظیری که پیش از این هرگز نشنیده بودم..... دلم با این ها خوشه.... اما کاش میشد مثل سابق، همین ها برای دلخوشیم کفایت می کرد و هیچ چیز بیشتری نمی خواستم...... کاش پرنده ی دلم همراه پرنده های مهاجر بهاری بیاد و به آشیونه اش برگرده...... شادی برای شما در پناه خدا
[ ۱۳٩۱/٢/٥ ] [ ۱٢:٠۱ ق.ظ ] [ نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدای عادل و مهربان سلام روزهای زندگی که می گذره هر روزش با خودش درس های تازه میاره. آدم های بیشتری رو می شناسم و با وِیژگی ها و موقعیت های تازه تری آشنا میشم.تلخ و شیرین داره....این روزها در حال یادگیری یکی از اون درس های سخت هستم. توی زندگیم پیش اومده که بهم ظلم بشه. معمولا این جور وقتها تمام تلاشم رو می کنم تا حقم رو بگیرم. گاهی موفق میشم و گاهی هم نه. به هر صورت می گذرم و بعد از یه مدت، تلخی ماجرا از حافظه ام پاک میشه. اما امان از وقتی که کسی به یکی از عزیزانم توهین، ظلم یا نامهربونی بکنه.... گذشت کردن برام خیلی سخت یا حتی غیرممکن میشه. حتی نمی تونم برای لحظه ای تحمل کنم. اما این روزها دارم یه درس پس میدم، درسی که در جریانش دارم یاد می گیرم صبرم رو در برابر چنین شرایطی بیشتر کنم و از کوره در نرم و بیشتر تدبیر کنم تا اینکه بخوام عصبانی بشم!!! این روزها یه بنده خدایی چنان با یکی از عزیزانم بد می کنه که چند بار دلم خواست واگذارش کنم به خدا و براش بد بخوام، اما ترسیدم!!! چون وقتی با دل شکسته کسی رو به خدا واگذار کنی، ممکنه خیلی برای طرف بد بشه....شرایط هم چندان در اختیار من نیست تا بتونم تغییری توی اوضاع ایجاد کنم. در این اوضاع نامساعد، یاد گرفتم به جای تمام نفرین ها و بدگویی ها، یه کار دیگه کنم....برای اون فردی که ازش شاکی هستم، دعای خیر می کنم....چون فکر می کنم با ظلمی که می کنه به اندازه کافی خدا مکافاتش میده، براش دعا می کنم تا اگر مکافاتی هست، شاید تخفیف پیدا کنه......جنبه دیگه ماجرا هم اینه که شاید اصلا در اشتباه باشم و کاری که به دید من ظلمه، در واقع این طور نباشه....شاید منم که احساساتی شدم.... و تهمت زدن به دیگران اصلا پسندیده نیست....پس دعای خیر می کنم براش...چون بهترین چیزه....بهترین هدیه ای که می تونیم به همنوعمون بدیم.... "روزگار غریبی است...." زیر سایه عدل الهی، سربلند باشید همیشه.
[ ۱۳٩۱/۱/۱۸ ] [ ٢:٢۱ ق.ظ ] [ نگار ]
[ نظرات () ]
به نام تمام مهربانی سلام اولین نوشته در سال 1391...کی می دونه امسال چه اتفاقاتی در پیش هست؟! هر سال از چند روز مونده به تحویل سال دو تا حس به شدت من رو همراهی می کرد: اضطراب و دلتنگی!....نمی دونم چند سال....مدتها بود که به این صورت بود. اما امسال این طور نبود. نمیشه گفت پیشرفت، در واقع تغییر کردم. هر سال دلتنگ روزهای خوبی بودم که پشت سر گذاشتم و دل نگران اتفاقاتی که ممکنه در سال جدید پیش بیاد و برام خوشایند نباشه....نگران از دست دادن ها، رنج ها....نمی دونم!!! اما امسال وقتی به لحظه تحویل سال فکر می کردم به خودم می گفتم امسال هم مثل سالهای دیگه....این حرف از سر ناامیدی نبود. منظورم اینه که هیچ وقت نمی تونی یک سالی رو کاملا خوب یا کاملا بد نامگذاری کنی. هر سال پر از اتفاقات جورواجوره که می تونه خوشایند یا ناخوشایند باشه....همه ی ما یا حداقل اغلب ما در انتظار روزی هستیم که همه چیز خوب باشه، آرامش و شادی باشه....نفس راحتی بکشیم و هیچ غمی نباشه. اما از وقتی از کودکی گذشتیم و دچار فهمیدن شدیم، دیگه به چنین روزی برنمی گردیم....به روزی آفتابی که همه چیز بر وفق مراد باشه.....خاصیت زندگی توی این دنیای مادی همینه. تنها راه آرامش، آروم کردن درونه. چون اتفاقات بیرونی تا حد زیادی از اختیار ما خارجه. امسال هم مثل همه ی سالهای پیش، پر از ماجراهایی هست که نمی دونم چی خواهد بود. فقط تلاش می کنم و توکل می کنم به خدا تا بهترین راه رو جلوی پاهام بذاره و کمکم کنه تا بهترین تصمیمات رو بگیرم. هیچ وقت توی زندگیم نخواستم به جایگاه خاص و بزرگی برسم، مثلا هیچ وقت نخواستم یه معمار بزرگ باشم یا چه می دونم خیلی چیزها مثل این. اگر این طور می خواستم شاید آدم موفق تری می بودم. اما دیدگاهم همیشه این بوده و هست که در جریان زندگی طوری رفتار کنم که اون لحظه فکر می کنم بهترینه....در واقع همیشه به مسیر فکر می کنم نه به هدف....اهدافی دارم، اما به نظرم تا از مسیر درست نرم، به اهداف درستی هم نمی رسم. برای من همین که حس کنم دارم رو به جلو میرم عالیه. همین که حس کنم در مسیر زندگیم بعضی صفات در حال بهبوده، خدا رو شکر می کنم....شاید خیلی بلندپروازانه نباشه، شاید اشتباه باشه...اما حداقل هنوز خلافش بهم ثابت نشده. برای رشد کردن و ساختن زندگیمون، نیاز نیست منتظر لحظه ی تحویل سال، شروع تابستون یا حتی شنبه ی آینده باشیم...هر زمان و هر لحظه که حس کردیم چیزی رو در خودمون دوست نداریم و لازمه که تغییرش بدیم، لحظه ی تحویل حال ماست.....!!! دوست عزیزی برای تبریک سال نو، این طور نوشته بود: "به تقویم ها اعتباری نیست .... اگر خودت متحول شدی ؛ نوروزت مبارک ... !!"
امیدوارم در روزهای آینده بهترین حال رو تجربه کنید...
[ ۱۳٩۱/۱/۳ ] [ ٤:٢٤ ب.ظ ] [ نگار ]
[ نظرات () ]
به نام پناه همیشگی سلام روزهای آخر ساله.....چند روز دیگه بهار می رسه تا مثل هر سال مست و دیوونه ام کنه..... امسال دیگه روزها رو نمی شمرم. راستش دلم نمی خواد بگذره....دوست دارم هر لحظه رو مزه مزه کنم. اینقدر از کار و فعالیت و درس خسته ام که دلم نمی خواد این روزهای بیکاری رو به این راحتی از دست بدم. اما از جهتی چون آدمِ بیکار نشستن نیستم، می دونم که از چند روز دیگه از همین استراحت خسته میشم....!! حقیقتش حیفم میاد روزهای عمرم همین طوری بگذره. عاشق روزهایی هستم که در پایانش وقتی به فعالیتهای اون روزم نگاه می کنم به حدی متنوع و فراوون باشه که حیرت کنم. قبلا برام سخت بود که تمرکزم رو به چیزهای مختلف بدم. اما الان لذت می برم که در یک روز فضاها و احوال مختلف رو تجربه کنم و اینقدر فعالیت کرده باشم که شب نرسیده به رختخواب، خوابم برده باشه...!! سالی که گذشت پر بود از چنین روزهایی....اصلا کل سال پر از اتفاقات متنوع و متفاوت بود....شهرهای مختلف....فضاهای متفاوت....از همه مهم تر، احوالات گوناگون....!!خیلی شاد نبودم، اما سال خوبی بود، مثل همه ی سال های عمرم که هدیه خداونده و باید قدرش رو دونست، ارزش قائل شد و به بهترین شکل گذروند. سال عجیب و نفس گیری بود. برای اولین بار به این نتیجه رسیدم که توان جسمیم جوابگوی این روش زندگیم نیست....شاید خیلی روش زندگیم رو تغییر ندم، بلکه جسمم رو تقویت کنم!!! از اون مهم تر، باید روحم رو تقویت کنم....چون همیشه عقیده دارم و بهم اثبات شده که یک روح قوی و خود باور و متکی به خدا، تمام نداشته ها رو جبران می کنه. از خدا برای همه، روح بزرگ تقاضا می کنم.... سالی که گذشت تغییرات زیادی رو با خودش آورد....تغییر محل تحصیل یه بخش جزئیش بود. تغییرات رفتاری و درونیم بخش اصلیش بود....فهمیدم به بخشی از جنبه های زندگیم بی توجه هستم و باید دقت بیشتری کنم.....از اون گذشته، به حریمم خیلی حساس شدم و دایره ارتباطاتم رو خیلی کوچیک کردم. فقط خانواده و تعدادی دوست صمیمی رو وارد این حریم می کنم و با بقیه فاصله ام رو خیلی خیلی زیاد کردم. برخلاف قبل که دلم می خواست همه باهام احساس راحتی کنن، الان دوست دارم روابطم رو مدیریت کنم و فقط به بعضی ها اجازه نزدیک اومدن بدم. در حریم خیلی خیلی شخصیم هم به جز خدا کسی نیست....در کل خلوت گزین شدم. انگار جای هیچ کسی خالی نیست....خیلی حس شیرینی نیست، اما ماه هاست که این حس با من هست. فعلا این دوره از زندگیم اینطور اقتضا می کنه....خوبی بزرگش اینه که حضور خدا رو با تمام وجود میشه لمس کرد....تنها همراه و هم صحبت و پناه همیشگی...که امسال بیشتر از همیشه بهش ابراز نیاز کردم و بیشتر از همیشه شرمنده مهربونی بی نهایتش شدم....امسال بارها در شرایطی قرار گرفتم که اگر دستم رو نمی گرفت بدجوری زمین می خوردم....خدایا شکرت، کاش لایق بشم.... یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر الیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال ........حول حالنا الی احسن الحال.....این رو امسال با تمام وجود از خدا می خوام....برای تمام عزیزانم....برای هرکسی که می شناسم.....برای همه اونهایی که نمی شناسم.....برای خودِ حقیرم..... نمی دونم تا عید باز هم می نویسم یا نه، اگر ننوشتم پیشاپیش : در سایه ایزد تبارک عید همگی بوَد مبارک!!! شادی برای شما.....
[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ ] [ ۱٠:٤٩ ب.ظ ] [ نگار ]
[ نظرات () ]
به نام لبخند بزرگ همیشگی سلام از دوستان بسیار عزیزم که برای مطلب قبلی نظرات دلنشینی گذاشته بودن یه دنیا ممنونم. مطلب رو پاک کردم، اما حرفهای خوبتون که نهایت محبت و درکتون رو نشون می داد، نگه داشتم و بارها خوندم. سپاس بی نهایت بالاخره کلاسهای دانشجوییم به مناسب عید، تعطیل شد و میشه یه نفسی کشید. حدود 1 ماهه که ترم جدید شروع شده، اما واقعا سنگینه....به هر حال مشتاق تعطیلات بودیم. این ترم 2 روز هم تدریس می کنم. تجربه جالبیه و البته خستگی فراوون هم با خودش داره. به خصوص که کلاس درس عملی هست و اینجور کلاس ها هم از نظر کنترل نظم سخت میشه و هم انرژی معلم بیچاره رو خیلی می گیره. به خصوص که خانم باشی و کم سن و سال. یه ماجرای جالب از این تدریس برام اتفاق افتاده که دلم خواست اینجا بنویسم: پارسال ترم بهار تدریس داشتم و بچه های کاردانی معماری بودن. یکی از این آقایون دانشجو به حدی بی نظم بود که آخر ترم اسمش رو دادم برای حذفی ها، 2 بار این درس رو افتاده بود و فکر می کرد دیگه نیاز نداره سر کلاس بشینه!!!!به هر صورت حذف نکرد و پایان ترم اومد و کار تحویل داد. می خواستم یه صفر درست و حسابی بهش بدم. اما گفتم بذار پاس شه بره،تا این دانشگاه به کل یه نفسی بکشه. چون انگار همین درسش فقط مونده بود که پاس شه و کاردانیشو بگیره. بهش دادم 10، اومد شاکی شد که مشروط میشم. منم از اون شاکی تر، گفتم امکان نداره نمره بدم، همینم در واقع 10 نمره ارفاقت بوده!!! اونم قاطی کرد و رفت. منم رو حرفم بودم. نمره موقتش رو دادم 10....اومدم نمره رو نهایی کنم، چشمم افتاد به شماره دانشجوییش، گفتم وای این یه عمریه داره درجا میزنه، دست از یک دندگی برداشتم و 12 رو دادم. گفتم شاید به دردش بخوره..... این ترم دانشجوهام ورودی کاردانی به کارشناسی هستن. 3 گروه هستن و من یه درس رو برای هر 3 گروه دارم. اولین جلسه، به تدریج بچه ها از راه می رسیدن و من یهو خشکم زد، باز هم همون آقا که یه ترم مصیبت کلاسم شده بود!!!!!!!وقتی دیدمش ناخودآگاه وسط صحبت کردنم ساکت شدم. تو دلم گفتم خدایا این درس همین جوریش سنگین هست و باید کلی تمرکز کنم، این اینجا چی کار می کنه؟!!!!! مثل اینکه به هر حال کاردانی رو گرفت و کنکور کارشناسی رو قبول شد و اومد.....باورم نمیشه، این 2جلسه ای که از کلاسشون گذشت، اول از همه اومده، آخر همه رفته. صداش درنیومده. کاراش هم درسته کیفیتش پایینه اما انجام میده. توی این یک سال ازدواج هم کرده. فعلا که ظاهرا سر به راهه، زیر گوش بقیه هم میگه این استاده شوخی بردار نیست، کاری که میگه انجام بدین!!!!!! من هم جوری رفتار می کنم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده....نمی دونم واقعا اخلاقش درست شده یا هر لحظه باید منتظر یکی از اون شاهکارهاش باشم تدریس رو دوست دارم. البته پارسال بیشتر انرژی میذاشتم که به بچه ها نزدیک شم و کمکشون کنم. این ترم هم تعدادشون زیاده، هم درسهای خودم سنگینه و هم خیلی حس ارتباط برقرار کردن ندارم. البته ماهیت درسش هم ایجاب می کنه که خیلی اصولی و با تمرکز رفتار کنم..... عزیزی می گفت، استاد(بنده معلم هستم البته) باید از همه نظر الگو باشه.....این جمله همیشه توی سرم می چرخه و باعث میشه خیلی از رفتارهام رو کنترل کنم. امیدوارم خدا راضی باشه و بتونم از این فرصت بهره ببرم برای رشد خودم و خدا کنه اینقدر سواد داشته باشم که مدیون کسی نشم....... در این روزهای سرمست کننده بهاری، تابش آفتاب مهربانی خدا برایتان همیشگی باد.....
[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ ] [ ٧:۳٧ ب.ظ ] [ نگار ]
[ نظرات () ]
به نام یگانه مهربان سلام مدتی میشه که چیزی ننوشتم...در حال گذران تعطیلات طولانی مدت بین دو ترم بودم. خدا رو شکر تعطیلات مفصلی داشتم که خیلی لازم بود و بیشترین تمرکزم روی انجام کارهایی کاملاً و کاملاً غیردرسی بود!!!! به کل مشغول انجام دادن کارهای خانه داری بودم...چون همیشه دوست داشتم، منتهی فرصتش رو نداشتم. خوب بود، شکر....یکی دو روز دیگه میرم سر کلاس ها و چنان برنامه فشرده ای برای خودم ترتیب دادم که دوباره وقت سر خاروندن هم نخواهم داشت....امیدوارم انرژی سابق برگرده و دوباره بتونم به خوبی بگذرونم همه چیز رو.....به امید خدا که همیشه در برابر مهربونی بی نهایتش سرافکنده و تسلیمم.... دقت کردید وقتی قراره از کسی برای مدت طولانی یا برای همیشه جدا بشیم، لحظات آخر سعی می کنیم هر چیزی که ناگفته مونده رو به زبون بیاریم تا به دلمون نمونه؟ اصولا وقتی داریم عزیزی رو از دست میدیم تموم خوبی هاش به ذهنمون هجوم میاره، حداقل برای من اینجوریه.....و فکر می کنم شاید خیلی از ما هرگز تموم خوبی های خدا رو به ذهنمون نیاوردیم.....اصلاً جمع نمی بندم، فقط از جانب خودم میگم....فکر می کنم هیچ وقت نتونستم تموم نعمتی رو که خدا بهم داده درک کنم، تموم عنایتی رو که بهم داره درک نکردم و اون جور که باید و شاید به خدا نگفتم که چقدر خوبه که هست و می تونم بهش تکیه کنم......شاید به این خاطر که دلم قرصه که خدا همیشه هست، شاید به طور ناخودآگاه مدام این گفتگو رو به تعویق میندازم....چون می دونم از پیشم نمیره......در حالی که توی قرآن اومده: "چون کسانی مباشید که خدا را فراموش کردند و او نیز آنان را دچار خودفراموشی کرد" .....و من خوب می دونم خودفراموشی چه درد نفس گیریه.....و خوب می دونم خدا هرگز از ما دور نمیشه، هرگز این لحظه ی جدایی به وجود نمیاد مگر اینکه خودمون دور بشیم و ساز جدایی و فراموشی کوک کنیم....و خدا همه ی ما رو از این بلا دور کنه ایشالا.....حتی در این شرایط هم بارها راه نجات و راهنما برامون می فرسته....عاشقانه حمایتمون می کنه..."نِعمَ المولی و نِعمَ النصیر" شب ولادت پیامبر عزیزمونه و من خیلی حس خوبی دارم.......عید همگی مبارک روز و شبتون نورباران.....
[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ ] [ ۱٠:۳٠ ب.ظ ] [ نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدای بزرگ سلام یه حکایت از نوشته های عرفان نظرآهاری براتون می نویسم: رفتن و دویدن و پرواز وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز و دویدن که آموختی، پرواز را. راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزئی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند. دویدن بیاموز، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی، دیر. و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی. من راه رفتن را از یک سنگ آموختم، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت. بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آن قدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند. پلنگان دویدن را یادم ندادند، زیرا آن قدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند. پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند! اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست! آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت. وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز می توانی از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یاد بگیر زیرا ناگزیر باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی. ==================================== در پناه خدا باشید
[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٦ ] [ ٢:۳٤ ب.ظ ] [ نگار ]
[ نظرات () ]
به نام تمام عشق سلام امروز فیلم «شبهای روشن» رو بعد از 6سال برای بار دوم تماشا کردم. اینقدر این فیلم رو دوست داشتم که با همون یک بار دیدن تمام اشعار و بعضی از دیالوگ های زیباش به یادم مونده بود...انگار نه انگار که این زمان گذشته....بعضی حس ها بی زمان هستن.....نسبت به 6 سال پیش یک آدم کاملاً متفاوت شدم، اون روزها خیال پرداز بودم و این روزها منطقی....اما هم بار اول و هم این بار، بعد از دیدن این فیلم یه حسی وادارم کرد که برم پیاده روی....شاید مثل پیاده روی های بی پایان شخصیت فیلم....شاید هم به دلیل حس و حالی که این فیلم با خودش داره..... امشب هم بعد از تموم شدن فیلم هرچه خواستم سرما و بارون رو بهانه کنم، نشد......زدم بیرون.....عمداً چترم رو هم برنداشتم......سرد بود....هوا سرد شده یا دل من پیر؟!!! خدا داند.....بارون بند اومده بود، رفتم تا کتاب فروشی محبوبم و بعد از مدتها بدون اینکه نگران زمان باشم کلی از فضای اونجا لذت بردم....وقتی اومدم بیرون، بارون شدیدی شروع شده بود.....چند لحظه مکث کردم و بعد با آرامش تمام شروع کردم به قدم زدن.....مردم چتر داشتن و می دویدن، من بی چتر آروم آروم قدم می زدم..........چتر آسمون بالای سرم باز بود.... یاد حرف یکی از همکارای سابقم افتادم که می گفت: «اینقدر برو زیر بارون که سرما بخوری و عاشقی از سرت بره!!!» .... و من عاشق نبودم، نه اون زمان و نه امشب......به اون مفهوم روزمره عاشق نبودم.........اتفاقاً رفتم زیر بارون تا شاید از قطرات عشق الهی سرتاپام خیس بشه و عشق دوباره ضربان قلبم رو نامنظم کنه..........رفتم تا توی این شب عزیز زیر بارون دعا کنم و ازش بخوام رهام کنه از این همه منطق که اسیرش شدم.......«وقتی اسم خدا میاد، در بیشتر مواقع باید عقل رو بوسید و گذاشت کنار».......و من در گیر و دار گذران این روزهای پر از منطق و عقلانیت، نگرانم که عمر بگذره و عاشقی نکنم....... «به صحرا شدم، عشق باریده بود و زمین تر شده بود. چنان که پای به برف فرو شود، به عشق فرو می شد.» (بایزید بسطامی) زیر بارون عشق خدا باشید همیشه....
[ ۱۳٩٠/۱۱/۱ ] [ ۱٠:۱٧ ب.ظ ] [ نگار ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |